پایگاه خبری تشکیلاتی بعثنا: در حالی که گسترش مدارس با لیسانس برندهای آموزشی غربی، به عنوان نمادی از تجدد و پیشرفت از آن یاد میشود، مهدی فیاضی، رییس اسبق مرکز امور بین الملل و مدارس خارج از کشور در این یادداشت هشدار میدهد که این پدیده، «استعمار نوین» و واگذاری داوطلبانه استقلال فکری نسل آینده به بیگانه است. با واکاوی لایههای پنهان این مدارس، از حذف هویت ملی در کتب درسی تا شبکهسازی نخبگانی وابسته و فرار مغزهای برنامهریزیشده، نویسنده استدلال میکند که آموزشوپرورش خط مقدم حفظ استقلال تمدنی است. متن تأکید میکند که برای جلوگیری از تبدیل شدن کشور به یک «مستعمره فکری»، نیازمند طراحی معماری آموزشی بومی و بازگشت شجاعانه به اسناد بالادستی ملی هستیم؛ چرا که استقلال واقعی، از نیمکتهای کلاس درس آغاز میشود.
استعمار پنهان در لابهلای کتب درسی وارداتی و گواهیهای بینالمللی
یکی از غلیظترین، موثرترین و در عین حال نامرئیترین شیوههای استعمار نوین در عرصه آموزش، رواج یافتن تبِ دریافت گواهیهای مدرسهداری و دیپلمهای بینالمللی است. سیستمهایی نظیر دورههای بینالمللی کمبریج، آکسفورد، و ساختارهای فراگیری مانند IB (International Baccalaureate) امروزه به عنوان برندهایی لوکس در بازار آموزش کشورهای در حال توسعه خرید و فروش میشوند. در این ساختار وارداتی، محتوای ملی، بومی و تاریخِ کشورِ میزبان به طور کامل به حاشیه رانده شده یا حذف میشود و کتب درسیِ تولید شده توسط بنگاههای بزرگ چندملیتی غربی (مانند امپراطوریهای انتشاراتی نظیر پیرسون در آمریکا و بریتانیا) جایگزین آنها میگردد.
در اینجا باید یک پرسش جامعهشناختی عمیق مطرح کرد: وقتی یک دانشآموز ایرانی، مفاهیم حساس علوم انسانی، جغرافیا، تاریخ جهان، جامعهشناسی و حتی ادبیات و زبان را منحصراً از زاویه دید نویسندگان، سیاستمداران و استراتژیستهای غربی میآموزد، چه اتفاقی در روان و جهانبینی او رخ میدهد؟ در این متون وارداتی، معمولا داشتههای تمدنی، قهرمانان ملی، اسطورهها و مفاخر تاریخی ما (از فردوسی، ابنسینا و ابوریحان گرفته تا قهرمانان معاصر و دانشمندان دوران طلایی اسلام) یا به کلی سانسور میشوند، یا با نگاهی تحقیرآمیز و شرقشناسانه (Orientalist) روایت میگردند. در مقابل، تاریخ غرب پس از رنسانس به عنوان تنها موتور محرک تمدن بشری، منجی انسان و کانون عقلانیت معرفی میشود. خروجی طبیعی و قطعی این سیستم، تزریق احساس حقارت پنهان، خودباختگی ملی، بیگانگی با ریشههای هویتی و پذیرش بیچون و چرای هژمونی و برتری فرهنگی بیگانگان است.
مستشاران آموزشی و پروژه پیچیده شبکهسازی نخبگانی
ابعاد این نفوذ و تسخیر شناختی تنها به کتب درسی و سیلابسهای آموزشی محدود نمیشود. اعزام مستشاران مدرسهای و تاسیس مدارس وابسته به نهادهای خارجی، حلقه مکمل و اجرایی این زنجیره است. این پدیده ریشهای تاریخی دارد؛ نگاهی به تاریخ معاصر نشان میدهد که تاسیس مدارس تبشیری و حضور افرادی نظیر ساموئل جردن در ایرانِ اواخر قاجار و اوایل پهلوی، تنها با هدف انساندوستانه و آموزش الفبا یا علوم جدید نبود. اسناد تاریخی نشان میدهند که هدف اصلی، شبکهسازی و تربیت نخبگان، مدیران و تکنوکراتهایی بود که در دهههای بعد، پستهای کلیدی کشور (از وزارتخانهها تا نظام بانکی و ارتش) را در دست بگیرند و تصمیماتی اتخاذ کنند که دقیقا منطبق بر منافع سیاسی و اقتصادی غرب باشد. آنها به دنبال تربیت یک «طبقه کمپرادور» (وابسته) بودند.
امروزه نیز نهادهای مدرن آموزشی که توسط سفارتخانهها، بریتیش کانسیلها، موسسات فرهنگی آلمانی یا فرانسوی در کشورهای مختلف تاسیس میشوند، با رویکردی مشابه اما با ادبیاتی مدرنتر عمل میکنند. این نهادهای استراتژیک به خوبی آگاهند که برای تغییر سرنوشت یک کشور در بلندمدت و تسلط بر مقدرات آن، نیازی به اعمال تحریمهای فلجکننده اقتصادی، کودتاهای نظامی یا بمباران زیرساختها نیست؛ این روشها قدیمی، پرهزینه و باعث ایجاد نفرت عمومی میشوند. راهکار هوشمندانهتر این است که نرمافزار ذهنیِ باهوشترین و مستعدترین دانشآموزان آن کشور را از سنین کودکی بازنویسی کنند و شبکهای از مدیرانِ آینده را پرورش دهند که منافع ملی خود را از عینک منافع غرب تفسیر میکنند.
اقتصاد سیاسی آموزش و پدیده فرار مغزهای برنامهریزیشده
علاوه بر ابعاد فرهنگی، توسعه این مدارس دارای ابعاد اقتصاد سیاسی نیز هست. مدارسی که تحت لیسانس بیگانگان کار میکنند، عملاً به قیفهایی برای مکش نخبگان به سمت کشورهای غربی تبدیل شدهاند. دانشآموزی که از ابتدا با سیلابس، زبان و فرهنگ کشور مقصد آموزش دیده است، دیگر نیازی به فرآیند پیچیده ادغام فرهنگی (Assimilation) در کشور بیگانه ندارد؛ او پیش از مهاجرت فیزیکی، از نظر ذهنی مهاجرت کرده است. این امر باعث میشود کشورهای در حال توسعه، با صرف هزینههای کلان داخلی، نیروی انسانی نخبه، آماده به کار و هماهنگ با فرهنگ غربی را به صورت رایگان به اقتصاد کشورهای توسعهیافته تقدیم کنند. این یک غارت مضاعف است؛ هم سرمایه مادی (شهریهها و بودجهها) به جیب موسسات غربی میرود و هم سرمایه انسانی از کشور خارج میشود.
پایانبندی و نتیجهگیری
نظام آموزش و پرورش هر کشور، صرفاً محلی برای سوادآموزی و یادگیری فرمولهای پایه نیست، بلکه «خط مقدم» و حساسترین خاکریز برای حفظ استقلال همهجانبه یک ملت است. افتخار کردن به توسعه مدارسی که سیستم آموزشی آنها کپیبرداری نعلبهنعل از نهادهای بیگانه است، نشاندهنده یک بحران هویتی عمیق و یک غفلت استراتژیک در سطح سیاستگذاری کلان کشور است. ما برای حفظ استقلال تمدن چند هزارساله خود، جلوگیری از تبدیل شدن به یک مستعمره فکری و فرهنگی، و تضمین پیشرفت درونزا، چارهای جز بازگشت شجاعانه به داشتههای خود نداریم.
طراحی یک معماری بومی برای آموزش، اجرای دقیق، جسورانه و بدون لکنتِ اسناد بالادستی ملی (مانند «سند تحول بنیادین آموزش و پرورش») و وارد کردن داستانِ قهرمانان واقعی، دانشمندان بومی، ارزشهای ملی و آموزههای توحیدی به متن و بطن کلاسهای درس، تنها راه تضمین آینده است. این مسیر نیازمند نخبگانی است که مرعوب زرق و برق برندهای آموزشی وارداتی نشوند. باید به خاطر داشته باشیم که استقلال واقعی، مقتدرانه و پایدار یک ملت، پیش از آنکه در پادگانها، پالایشگاهها یا پارلمانها رقم بخورد، از نیمکتهای کلاسهای درس آغاز میشود. محافظت از این نیمکتها، محافظت از آینده وطن است.