به گزارش پایگاه خبری تشکیلاتی بعثنا، پروین زارعی، معاونت سیاستورزی مرکز بسیج دانشجویی دانشگاه فرهنگیان، در یادداشتی با عنوان «آموزشوپرورش پساجنگ، فرصت تاریخی برای یک تحول بنیادین» با تأکید بر جایگاه راهبردی نظام تعلیموتربیت، جنگ اخیر را بهمثابه یک بزنگاه تاریخی برای بازاندیشی در مأموریت و کارکرد آموزشوپرورش تحلیل کرده و بر ضرورت عبور از رویکردهای سطحی و حرکت به سمت تحول بنیادین در فلسفه، ساختار، محتوا و نظام تربیت معلم تأکید کرده است؛ تحولی که به باور نویسنده، باید مدرسه را به کانون تربیت نسلی آگاه، هویتمند و مسئول در ساخت «ایران قویتر» و تحقق تمدن نوین اسلامی تبدیل کند.
فهم مسئله و شناخت موقعیت
جنگ رمضان(جنگ تحمیلی سوم) بزرگترین اتفاق قرن ۲۱ ام میباشد که در پس آن تمام هیبت و همینهی پوشالی جبهه استکبار در رأس آنها آمریکا و رژیم منحوس صهیونیستی فرو ریخت ؛ جهانیان در طول تاریخ گواه بر این واقعیت خواهند بود؛ نقطه ای که پررنگ تر از قله های تاریخی دیگر مسیر آینده جهان را تحتالشعاع قرار داد و تعیین کننده خواهد بود.
چالش ها و تهدیدهای بزرگ، معمولاً تصویری روشنتر از نقاط قوت و ضعف یک نظام اجتماعی پیش روی ما قرار میدهند و این پرسش را ایجاد میکنند که آیا ساختارهای موجود، متناسب با شرایط جدید عمل میکنند یا همچنان با منطق و اقتضائات گذشته اداره میشوند؟!
اما یقینا این مواجهه تنها به تحول در میدان دیپلماسی و اقتصادی و نظامی منجر نمیشود؛ و در صورت فهم درست و تعیین نسبت صحیح، میتوانند نقطه آغاز بازاندیشی در بسیاری از نهادهای دیگر جامعه باشند.
در این بین،نظام تعلیموتربیت با تمام ابعاد و گستره اش پایهای ترین و ریشهای ترین نظامی است که، پایه ریزی باقی نظامات باید بر محور این نظام حیاتی باشد.
اما صحبت در خصوص آموزشوپرورش پس از جنگ هم صرفاً بازگشت مدارس به وضعیت عادی یا افزودن چند موضوع جدید به کتابهای درسی و از این دست مسائل نیست؛ بلکه پرسش اساسیتر این است که پس از یک تحول بزرگ سیاسی، اجتماعی و امنیتی، آموزشوپرورش چه نسبتی باید با جامعه جدید برقرار کند؟
این مهم، زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که آموزشوپرورش را صرفاً نهادی برای انتقال دانش و مهارتهای آموزشی ندانیم، بلکه آن را یکی از اصلیترین ساختار شکلدهنده به هویت انسان و جامعه آینده تلقی کنیم. اگر قرار است جامعهای در برابر فشارهای سیاسی، فرهنگی و اقتصادی از استقلال و هویت خود صیانت کند، این مسئله از مدرسه و فرآیند تربیت آغاز میشود ؛ در واقع همان صحبت امیر کبیر است که میفرماید؛ هیچ جامعه ای فراتر از اندیشه معلمانش پیشرفت نخواهد کرد.
از منازعه سیاسی تا منازعه بر سر انسان
در نگاه تمدنی، همواره با تقابل میان دو نوع نگاه مواجه بودیم، این تقابل در ادبیات انقلاب اسلامی با عبارت نزاع حق و باطل و در خوانش دیگر تقابل میان منطق استقلال و عدالت با منطق سلطه و وابستگی تبیین میشود.
البته اگر این گزاره را صرفاً در سطح شعار باقی بگذاریم، کمکی به فهم مسائل آموزشوپرورش نمیکند. اهمیت آن زمانی آشکار میشود که بپرسیم: این دو منطق در نظام تعلیموتربیت چه تفاوتی ایجاد میکنند؟
اگر آموزش را صرفاً فرآیندی برای آمادهسازی فرد جهت ورود به بازار کار بدانیم، خروجی مطلوب مدرسه عمدتاً دانشآموزی است که بتواند خود را با نیازهای موجود اقتصادی و اجتماعی تطبیق دهد. اما اگر برای آموزش، مأموریتی فراتر از مهارتآموزی قائل باشیم، مدرسه باید بتواند انسانهایی تربیت کند که علاوه بر برخورداری از دانش و مهارت، نسبت به جامعه، تاریخ، هویت، عدالت و سرنوشت کشور خود احساس مسئولیت داشته باشند و به تعریف درستی از نسبت خود با آنها برسد.
در اینجا مسئله اصلی، نفی علم یا تخصص نیست؛ مسئله در اینجا جهتِ علمی هست که اشاعه پیدا میکند،
آیا این علم در سمت و سوی خاصی و با هدف مشخصی پیگیری نمیشود؟ آیا این علم کاربردی در بیرون ندارد و فقط تئوری هست؟؟ یقینا خیر! پس این که علم نافع در چه جهتی باید باشد محل بحث است. بنابراین، یکی از پرسشهای بنیادین تحول در آموزشوپرورش این است: آموزشوپرورش قرار است صرفاً نیروی انسانی مورد نیاز جهان سکولار و نظم مدرن حاکم بر جهان، تربیت کند، یا بتواند انسانهایی را تربیت کند که قادر به فهم حق و باطل و تمییز بین آنها است و درپس این فهم و شعور،توانایی نسبتیابی عملی نیز دارد، که این نسبت یابی منجر به عمل صحیح در همه ساحات و ابعاد زندگی فردی و اجتماعی آن انسان نیز میشود. در واقع برای ما این مسئله اصل است.اما باز سوال میشود، در این نگاه کلان و گفتمانی چرا آموزشوپرورش نقطهای راهبردی و بلکه فرا راهبردی است؟
تحول در یک کشور تنها از مسیر اصلاح ساختارهای سیاسی و اقتصادی… اتفاق نمیافتد. ساختارها را انسانها میسازند و اداره میکنند و انسانها نیز تا حد زیادی در فرآیندهای تربیتی شکل میگیرند. از این رو، هر پروژه اساسی برای تحول اجتماعی، اگر نسبت خود را با نظام تعلیموتربیت مشخص نکند، با یک خلأ اساسی مواجه خواهد بود و در بلند مدت محکوم به شکست خواهد بود.
در نتیجه، تحول آموزشوپرورش را نباید یک پروژه صرفاً اداری و سازمانی یا روی کاغذ دانست بلکه مسئله، تغییر در فلسفه، مأموریت، محتوا، ساختار و خلاصه همه زیر نظامات مربوط به آ.پ است. به تعبیر دیگر، اگر قرار باشد تحول در سایر حوزهها پایدار باشد، یقینا این آموزشوپرورش است که باید پشتوانه انسانی آن تحول را ایجاد و حفظ کند.
فرصتی تاریخی برای تحول یاعقب گردی به گذشته؟
امروز در ایران عزیز ما نیز جنگ، با همه هزینهها و آسیبهایی که متحمل شد، ظرفیتهایی را نیز در جامعه ایجاد کرد؛ در چنین شرایطی، یکی از مهمترین وظایف نظام تعلیموتربیت، این است که فرصت های جنگ را در جهت تربیت استفاده کند.
نسلی که جنگ را از نزدیک تجربه کرده، نسلی که اخبار تحولات منطقهای و جهانی را دنبال میکند و دانشآموزی که درباره مفاهیم جنگ، صلح، مذاکره، امنیت، تحریم، ژئوپلیتیک و منافع ملی …سؤال ودغدغه دارد، دیگر دقیقاً همان دانشآموزی نیست که پیش از این در مدرسه حضور منفعل گونه ای داشته است، زیرا یقینا این فهم و مواجهه جدید او با مسائل او را در پازل بزرگتری از ایفای نقش قرار خواهد داد. اینجا یک فرصت مهم برای آموزشوپرورش ایجاد میشود: که آیا این ساختار رسمی میتواند در خلال حوادث پاسخگوی نیازهای به وجود آمده باشد و جنگ را به نقطه عطف شروع تحولات برساند یا نه با استراتژی ناصحیح عقب گرد همه چیز را به روال گذشته برگرداند؟!
«مدرسه جنگ»؛ از یک ایده مناسبتی تا یک مسئله تربیتی
در این بازه از زمان مدرسه جنگ به اقتضاء شرایط بالا امد و به عنوان پروژه پیگیری شد و در حال پیشروی است، اما این ایده که از دل شرایط استخراج شد. در اکنون خلاصه نمیشود، چرا که ایده تحول در آموزشوپرورش سالیان گذشته مورد توجه بوده و کارهای بزرگ و کوچک فراوانی هم در این زمینه صورت گرفته، مثال معروفش نگارش سند تحول بنیادین هست!
اما، این که دقیقا نقاط و یا مرزهایی که تحول آموزشوپرورش را از تغییرات سطحی جدا میکنند کجا هستند، جای شبهه است؟!
یکی از خطرهای مهم در بحث تحول، تقلیل آن به تغییر ظاهری و متن های گزینشی کتابهای درسی و افزودن چند عنوان یا محتوای جدید … است. اگر فلسفه تربیتی، نظام تربیت معلم، ساختار سیاستی و مدیریتی، جایگاه و محیط مدرسه…. و رابطه هر کدام از اینها با جامعه تغییر نکند، تغییر محتوا به تنهایی نمیتواند تحول بنیادین ایجاد کند.
به همین دلیل، اگر آموزشوپرورش پساجنگ قرار است متناسب با شرایط جدید کشور بازتعریف شود، باید دستکم چند پرسش اساسی را همزمان دنبال کند:
– ما در نظام آموزش و پرورش ایرانی اسلامی به دنبال چه هدفی هستیم؟
– انسان مطلوبی که خروجی نظام تعلیموتربیت جمهوری اسلامی است، دقیقاً چه ویژگیهایی دارد؟
– نسبت میان هویت ملی، هویت دینی و آموزش مدرن چگونه باید تعریف شود؟
– دانشآموز چگونه باید در نظم جدید جهانی جایگاه خود و نسبتش را با مسائل پیرامونی بییابد و نقش ایفا کند؟
جریان سازی و مطالبه گری دانشجویی، نقطه ای برای آغاز
اگر قرار است کشور در شرایط جدید، نقش مؤثرتری در تحولات منطقهای و جهانی ایفا کند، آموزشوپرورش نیز نمیتواند با همان مأموریتها، محتواها و الگوهای گذشته به کار خود ادامه دهد. جامعه جدید، ملاحظات جدیدی دارد و نسل جدید نیز با واقعیتهایی مواجه است که پاسخ به آنها نیازمند نظام تعلیموتربیتی است که پاسخگوی این نیاز ها باشد.
از این منظر، مطالبه تحول در آموزشوپرورش نباید صرفا در سطحیات خلاصه شود بلکه مطالبه اصلی باید این باشد که نظام تعلیموتربیت کشور نسبت خود را با انسان مطلوب، جامعه مطلوب و آینده مطلوب حول ایده محوری مدرسه مقاومت جهانی و ایران قویتر روشن کند و سپس ساختار، محتوا و عملکرد خود را متناسب با آن بازآرایی نماید.
«مدرسه جنگ» نیز میتواند در همین چارچوب فهم شود؛ نه به عنوان پایان بحث، بلکه به عنوان یکی از مصادیق یک پرسش بزرگتر دستگاه های ذیربط را مورد پرسش قرار دهد که:
آیا آموزشوپرورش ایران قادر است از یک تجربه بزرگ تاریخی، برای تربیت نسلی که بناست گام های جهانی بردارد و تمدن نوین اسلامی را رقم بزند ،استفاده کند؟
اگر پاسخ مثبت است، این ظرفیت باید از سطح ایده به سیاست، از سیاست به برنامه اجرایی برسد تا در کف جامعه نیز جاری شود.
و اگر پاسخ منفی است، باید چاره ای برای این دوگانگی و دعوای رویکردی بیاندیشیم ، چرا که در نگاه انقلاب اسلامی و نگاه مقابل فرسنگ ها فاصله وجود دارد.